برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
بی خوابی شده عادت شب های من... امشب یکی از آهنگای ستار بدجور تو ذهنم نشسته... "تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم" غم از در و دیوارش می چکه و انگار یکی داره حرف دلت را داد می زنه....
سختی این روزها هم یه روزی
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
مهر داره تموم میشه... مثل مهر خیلی کسا که تموم شد... مهری که سالگردی که توش بود تبدیل شد به یک حادثه ی تازه ... تموم خاطره ها رو میشه مرور کرد و گاهی با بعضی هاشون لبخند زد... میشه به مغزت فشار بیاری که با جزییات بیشتر برای اون خاطره رو تداعی کنه...
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
خواب ها یکی از نامرد ترین موجودات زمین هستن، درست وقتی که باید حداقل چیزی رو که تو بیداری از خودت دریغ کردی نبینی به زیبا ترین شکل نداشتنتش رو به رخت می کشه و تو رو در حسرت داشتنش می سوزونه.... حسرت یک بار دیگه، کنار هم بودن تو یه لونه ای که پنجره ها
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی

تمام شادی ام را از تو و برای تو می دانم... ذوقم را تنها با تو تقسیم می کنم و اگر کسی باشد که اندوهی از دل من پاک کند آن فرد تویی... تنهایم نگذار، شادی هایم را فراموش می کنم ....
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی

چند وقتیست سراپا همه حسرت هستم
سرد گردیدی و من غرق حرارت هستم
دلِ تنگِ منِ عاصی شده محتاج تو بود
پی اذن تو به منظور زیارت هستم...
غم نشیند به دلت، من که هوا خواه توام
تو لبی تر بکنی باز کنارت هستم
تو اگر باز مرا لعن کنی حرفی نیست...
یار من نیستی اکنون تو و یارت هستم
موجـــــــــزار
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
یکی از شب های پاییزی اخر سپتامبر، بعد از مسافت بلندی که طبق عادت هر شب از محل کار تا خونه طی میشه، به در ورودی ساختمان می رسه و اخرین دکمه ی بالا، سمت راست آسانسور رو فشار میده...
قبل از اینکه لباس های که زیر نم بارون کمی خیس شدن رو در بیاره دکمه ی
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
پیرمرد یاد اولین روزی که اخرین یادگاری را تن کرد و تمام دلتنگی هایش را به دیوار اتاقش آویخت و بیرون زد افتاد... برای آخرین هفته های آن ترم لعنتی! آن روز تمام خیابان های شهر به آخرین جایی که او را دید ختم می شدند....
- آقای دکتر، خودتون که بهتر می د
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
حالا درست تو اولین ساعت هایی که تمام خاطرات تو رو توی کوله ای که برای تولدم بهم داده بودی گذاشتم دارم نفس می کشم ... به سختی، با بغضی که دائم آژیر انفجارش چشم هام رو پر از اشک می کنه و تنها یه آه بلند می تونه خطر ترکیدنش رو موقتی از سرم دور کنه ...وق
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
کوچکم کردی ولی من هم خدایی داشتم
روزگاری در دلت یک ذره جایی داشتم
گفته بودی تا ابد این عشق پا برجاست، آه
مثل باقی چیز ها من انقضایی داشتم
چند وقتی می شود دیگر نمی گویی:"تو را ..."
کاش من هم قدرت بی اعتنایی داشتم
کافه های شهر بی تو چالش انگیزند
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی

ناجوانمردی از آن روزی که تختی نیست، هست
در دلم آشوب و بلوایی که وقتی نیست، هست
چند روزی میشود این دفعه ثابت کرده ای
اینکه دل کندن برایت کار سختی نیست!
هست؟
موجـــــــــــــزار، نوزدهم مهرمـــاه 96
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: رضا سلیمانی
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برچسب: عکسهایش,
نویسنده: رضا سلیمانی